۳ سال پیش ۳دانشجو کشته شدند شد ۱۶ آذر
امسال بیش از ۳۰۰۰۰۰۰۰ دانشجو کشته شدند شد دولت خدمت گزار
چه تقارنی ..چه وفاقی ...بین این دوست ....چه دست آوردهای عجیبی است ای دو واقعه
یکی تاریخ ساز ووووویکی ملت خراب کن
یکی عشق یکی تنفر......یکی غرور آفرین اس دگری ذلت نشین .
................................
پیش پای مرگ استادم چه رخش بی باکی بودم در صحن سرای حیات علم برای خویش عالمی داشتم
امااستادم که رفت به دنبالش علم هم رفت ...آنهمه ناز وتنعم که می نمودیم در خم گیسوی سیاهش رفت....
یادم می آید خون قرمزش کفپوش حیات را رنگین نموده بود
مردکی که لباس بسیجی داشت می خندید
استاد من هم می خندید نه این که دیوانه باشد یا به قول برادرها نه که عاشق شهادت باشد
به خنده آن بسیجی می خندید کع حتی چشمانش سالم نبود
به نگاه کودکانه اش می خندید چراکه هنوز ۱۸ سالش نبود
به اسلحه دستش می خندید که گلوله هایش مشقی نبود
به آن بزرگی می خندید که می گفت :
برادران بسیجی همواره پشت نیروی انتظامی هستند و در صحنه باقی می مانند و هیچگاه مسلح نبودند
واگر بودند تیرهای آنها هوایی بود با گلوله های مشقی ...................اما استاد مرد با همان تیر هوایی گلوله های مشقی ................
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:4
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام
به تمام دوستان امروز یک تجربه جالب انجام دادم .........توی نمازخونه پارک ملت نشسته بودم .یادم اومد یک آبمیوه تو کیفمه برداشتم بخورمش اما نی نداشتم
خلاصه تفکر جامعه شناسی به من گفت که یک طوری آبمیوه رو بخورم که هیچکس تا حالا نخورده یک طوری که بر خلاف عرف جامعه باشه ........
یک جوری که آدمای اونجا واسشون به قول پدیدار شناسا اپوخه بشه .....خوب طولانی نمیکنم............
دستم بردم جیب عقب کیفم کلیدم برداشتم از گوشه سمت راستش سوراخش کردم بعدم مثل بچه عقابا سرمو بالا گرفتم و فشارش دادم
............صحنه ی خیلی باحالی بود فکر کنم دهنم جابه جا شده بود آخه تمام مقنعه ومانتو وشلوارم پرشد ..............ب
ار دوممم همین اتفاق افتاد .......
اما بار سوم مثل یک جوجه یاد گرفتم اول سرمو بالا نگه دارم بعد دهنمو باز نگه دارم و بعد آبمیوه رو فشار بدم بعد م تمام
نمی دونید آدامای اونجا چه جوری نگام می کردند......... اما چیزی که مهم بود من بودم که انتخاب کردم ....... راهی رو رفتم که کسی نرفته بود ............ جایی رو سوراخ کردم که از قبل مدیر کارخونه مشخص نکرده بود .............
بدون نی خوردم اما شلخته .......به جاش حسی رو تجربه کردم .....که به خودم قول دادم تمام آبمیوه های زندگیمو همیشه یه طوری بخورم که دیگران نخوردند ..............اگزیست خودم برام مهم باشه تا نگاه سنگین جامعه خودم راهمو انتخاب کنم ........
نه قوانین بسته جامعه
شمام آبمیوه های زندگی تونو طوری بخورید که نه تنها خودتون که دیگران هم متعجب بشن که ای بابا اینطوری هم می شده ما انجام ندادیم
بببببببببببببببببببببببببببببای تا مطلب بعدی
اینم طنز بچه های سیاسی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:18
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
از کجا باید شروع کرد ؟
از کدام روش باید طرف مقابل را قانع کرد ؟
از کدام موضع باید وارد مذاکره شد ؟
اولویت ها را چگونه باید چید ؟
...
اینها تمام سوالاتی است که یک دیپلمات قبل از رفتن به سفر به یک کشور دیگر باید از خودش وهیئت همراهش بپرسد و جواب منطقی و مستدللی برای آن بیابد
اما ... ایران چگونه در سازمان ملل ظاهر شد ؟
چطور این سوال ها را پاسخ داد ؟
و چگونه و با چه ابزاری خواسته هایش را مطرح کرد ؟
چه تاکتیک و تکنیکی برای اقناع کشور های دیگر چیده بود ؟
خوب بعد از اتمام این جلسه و اخبار وتحلیل های متفاوت می توان اینگونه نتیجه گرفت که :
۱. اولین اشتباه دولت این بود که مسئله تاسیس دومین کارخانه غنی سازی اورانیوم را قبل از رفتن به این سفر مطرح کرد ...
نتیجه این عمل نه تنها مثبت نبود بلکه حساسیت برانگیز هم شد ...
چرا که بهانه ای به دست دول خارجی داد تا از این موضع دوباره موضوع صلاحیت ایران برای داشتن انرژی هسته ای را در دستور کار قرار بگیرد ...
همچنین دولت هایی که رابطه ی خوبی تاقبل از این جلسه با ایران داشتند یا خصومتی نداشتند در صدد بر آمدند تا موقعیت ایران را در جهان وارونه جلوه داده و موضع خصمانه ای بگیرند .. ازجمله فرانسه
۲. طرح مسئله هلوکاست برای چندمین بار زیاد کاربردی برای ایران نداشت یا به عبارت دیگر فضابرای طرح این مسئله مناسب نبود ...
چرا که بیان این مطلب با توجه به موضوع تاسیس کارخانه جدید اورانیوم بیشتر کشورهای خارجی را تحریک کرد تا بترساند ...
این گونه سیاست گزاری باعث گرفتن جبهه در مقابل کشورهای خارجی است در حالی که یکی از اهداف دولت و دیپلمات های ما برقراری روابط دوستانه با سایر ملل به ویژه آمریکا بود ..
که نه تنها این هدف محقق نشد بلکه آنهارا نسبت به موضع ایران سردرگم و گیج کرد چرا که از یک طرف ایران اعلام می کند که می خواهد با کشوری مثل آمریکا وارد مذاکرات دوستانه شود اما از گذشته ای که همگان می دانند واقعیت دارد و باعث تزلزل کشور مورد نظر در فضای جهانی است وارد گفتگو می شود
اگر به خاطر داشته باشید این مسئله سال گذشته در دانشگاه کلمبیا هم مطرح شد این گونه سیاست ها نشانه ی ضعف ماست که برای تثبیت خود جایگاه دیگران را دچار اضمحلال کنیم
ما می توانیم با برنامه ها وطرح های جدید دنیا را به سمت خود بکشانیم نه با تخریب و سیاه نمایی هایی از قبیل هلوکاست..
۳. تا اینجا موضع و روش دولت ما اشتباه بوده است اما تاکتیک وتکنیک ما چگونه بود...
همانطور که بالا توضیح دادم تاکتیک ما این بود که طرف مقابل را در تنگناهای سیاسی قرار دهیم تا بتوانیم حقوق مسلم خود را به دست آوریم ..
در حالیکه این تاکتیک زمانی کاربرد دارد که ما بخواهیم ورای حقمان چیزی را به دست آوریم ...
اما داشتن انرژی هسته ای حق تمام ملل ازجمله ایران است و آژانس به گفته ی آقایان مشکلی با این مسئله نداشته است پس چرا ماباید مانند کودکان از طریق کوچک نشان دادن و سیاه کردن تاریخ یک دولت حقی را که داریم به دنبالش بدویم ...
ما نیازی به اجازه دول دیگر نداریم تا بتوانیم از انرِژی هسته ای استفاده کنیم پس نیازی نیست جوابگوی آنها در این مورد باشیم به جز آژانس
پس ....
گفتگو با خبرنگاران ... شرکت در برنامه های تلوزیونی خارجی ... مصاحبه ... برای اثبات چیزی که ادعا داریم حق ماست اشتباه محض است ....
۴. اینکه ما درسطر اخبار جهان باشیم نشانگر موفقیت ما نیست شاید نشانگر ضعف ما باشد ... دولت ما عادت دارد تمام اتفاقات را برای خودش کوئن مثبت بگیرد ...
باید بگویئم نه آقایان
کمی تامل و تحلیل و منطق بی طرف به شما نشان خواهد داد که اگر شما سطر اخبار قرار داشتید.. در جلسه نیمی از افراد جلسه را ترک نمی کردند شاید این شما را خبر ساز کرده نه گفتگو های تکراری و گاهی متناقضتان ... وشاید ضعف شما برای اثبات حقانیت خودتان و پر کردن آن با انتقاد و ارائه کارنامه ی تاریک سایر دول باعث حیرت و خبر ساز شدنتان باشد
و سوال پایانی
چرا ماهمیشه در سفر های خارجی دو مسئله را تکرار می کنیم ۱. هلوکاست ۲. انرژی هسته ای
یعنی ما ۴ سال عمر دولتمان و دولت جدید و قف همان مسائل قدیم شده است وحرف جدیدی برای گفت نداریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:14
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
شانه هایت را می خواهم ای دوست
تا بگریم ... تا بگویم درد بی درد ی...درد بودن ...درد شنیدن ... درد دروغ گفتن را
امشب برنامه گفتگوی آقای حیدری ... آقای عطریانفر ...آقای شریعتی ....آقای حجاریان را که شنیدم فکر جدیدی به سرم زد ...
اول اینکه از اعتصاب علیه تلوزیون ایران دست بردارم ( حدود ۳ ماه است که برنامه های تلوزیون ایران و نگاه نکردم )
بعد هم مثل یک آدمی که می دونه حقیقت این هست ولی این همه نیست بشینم برنامه رو تا آخر نگاه کنم ....
نگاه کردم ...خوب بود ... جالب بود اما جهت گیری شده بود ...
بحث روی ولایت فقیه و علوم انسانی دور می خورد ...نکات جالبی برای من که داشتم هم رشته ی جامعه شناسی رو می خو ندم و هم مشغول تحقیق روی پروژه ی انتخابات بودم داشت ...
شاید یه تلنگر بود ...
برای همین می خوام نیمه ی پر لیوان نگاه کنم.. آدم مثبت اندیشی باشم و یک طرفه قضاوت نکنم ...
چون آدمهای ترسو بلند حرف می زنند تا حرف طرف مقابل را نشنوند ...
چرا حجاریان و شریعتی و عطریانفر استعفا دادند ( دائم در برنامه این مطلب زیر نویس می شد)
خوب ....
۱. شاید واقعا باید از اصلاحات عبور کرد .... شاید اصلاحات زیادی فربه شده بود که دیگر توان تغییر را در خود نداشت
۲. شاید دچار بی هدفی شده بودند و زندان و حوادث اخیر فرصتی برای بازبینی دوباره روندی باشد که طی کرده بودند ( این مطلب توسط آقای عطریانفر هم بیان شد ...)
۳. شاید باید دنبال یک چه باید کرد جدید بود نباید به خاطر این تغییر نگرش در این بزرگان اصل مطلبو ندید گرفت و با هیجان اونو رد کرد یکم تامل مشکل حل می کنه ....
یادمه یک دوست نیمه سبزم و از بچه های اصلاحات می گفت : دکتر شریعتی (روحش شاد )
هنگامی که به زندان افتاد فرصتی برای تامل و تفکر پیداکرد آن شخصیت که به نظر من هم بزرگمردی بود مثل یک اندیشمند خود را زیر ذره بین گذاشت اشتباهاتش را پذیرفت و سپس دنبال چه باید کرده جدیدی رفت طوری که وقتی از زندان آزاد شد ... اطرافیانش به او گفتند خوب الان وقتش اعتصاب کنیم ... مسلح بشیم
اما استاد من بایک نگاه متفکرانه ای برگشت به دوستانش گفت : باید یک کتاب چه باید کرد دیگر بنویسم ... نظرم عوض شد
شاید این نخبه های ماهم به یک چه باید کرد دیگر رسیده اند اما این دلیلش نباید ما بچه های سبز ... قرمز....آبی .. یا هر اندیشه ی جدید و ناامید کنه ...
این باز خوانی این تغییر شاید نفی اندیشه های قبلی باشه اما تکرار و پذیرش اندیشه مخالف نیست ...
دوستان راستی و سنتی ماهم برای همین زود قضاوت کردنشان خوشحالند و فکر می کنند پیروز شده اند ...آنها با خود می گویند خوب اینها استعفا دادند ... از ولایت فقیه دفاع کردند (نه مطلقه )... اندیشه های قبلی خود را رد کردند ... وچه قدر ساده لوحانه اینها را در بوق و کرنا قرار می دهند ...
نه دوستان من شاید آنها چه باید کردشان تغییر کرده اما هنوز با ما هستند به دنبال تغییر ...به دنبال اصلاح می گردند ...
آنها فهمیدند انقلاب اسلامی باید برای خود به دنبال هدف های جدید ی باشد چسبیدند به گذشته چیزی را حل نمی کند...
اما در مورد علوم انسانی
من خودم ناراحت و عصبانیم اما یک دانشجوی جامعه شناسی هم هستم من نباید با هیجاناتم بار منفی قضیه را بزرگ کنم که دیگر قادر به دیدن بار مثبتش نباشم ...
خوب این حرف دوستان که منابع علوم انسانی بعضا غربی است متاسفانه درست می باشد ...
اما این گفته ی آنها که باید بعضی از نظریه پرداز های کلان و کلاسیک (مارکس ...هابر ماس...کنت...وبر..)را حذف کرد اشتباه است ... چراکه حذف تاریخ یک رشته مثل حذف تاریخ یک ملت به خصوص در جامعه شناسی است چراکه پایه ی تمام نظریه های معاصر و جدید بر همین اندیشه های قدیم استوار است مثل مارکسیسم ...ناسیو نالیسم ...و لیبرالیسم...
حرف آخر
بیایید قبل از قضاوت کردن حرف دیگری را هم بشنویم این را برای بلاگر هایی میگم که می دونم از همین الان با جبهه گیری این نشست و تحلیل میکنند
قبل از نقد دیگران و نفی آنها حتی اگر مسلم شد آنها واقعا اشتباه می کنند ..خودمان را نقد کنیم که بعد یک تفکر دوماهه اندیشه های قبلیمونو اینقدر راحت رد نکنیم
هدفمند زندگی کنیم و هدفمون اینقدر روشن و واضح باشه که بعد از ۱۰ سال فعالیت و گذر زمان اونو گم کنیم و بعد یک تفکر دو ماهه تغییرش ندیم
اگر بزرگیم و پیرویی برای اندیشه هایمان داریم آنها رو محدود و اجباری قرار ندیم تا هیجانات نسبت بالا بره و توان تفکر و از پیروانمون بگیره که وقتی خواستیم اصلاحش کنیم و منعطف تر باشیم ...پیروانمان دیگر باورشان نشود که ما هم می توانیم تغییر کنیم و خودمان را زیر ذره بین قرار دهیم
دیگران وسیله ای برای رسیدن ما به اهدافمان نیستند هر چند آن هدف مقدس باشد
آنها یاران ما هستند این را فراموش نکنیم
سبز سبزم ریشه دارم من درختی استوارم....
پس ما
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:45
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ...درها بسته... سرها در گریبان ...
دستها پنهان ...نفس ها ابر ...دلها خسته و غمگین ...
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دل مرده ... سقف آسمان کوتاه
غبار آلود مهر وماه
زمستان است ....

مهدی اخوان ثالث
البته عکسای بالا جلوه ی قشنگ زمستان ایرانه ... جلوه ی سبزش ...که آدمو یاد روزای خوبی که قراره بیاد می ندازه



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:48
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
وقتی اسم قدسو می یارم همیشه یک تصویر در ذهنم نقش میبنده
.jpg)
تصویر مردمی با مشت های گره کرده برای مظلومیت مردمی بی دفاع به نام فلسطین
شاید تکرار این موضوع یه جوری برای ما عادت شده باشه ...
یادمه همیشه صدای مرگ بر آمریکا ... اسرائیل ...انگلیس بود که از بین جمعیت بلند می شد اما این جمعه...
شعار ها تغییر کرده بود از مرگ بر دیکتاتور (آمریکا ...انگلیس ...) به مرگ بر دولت دیکتاتور تغییر پیدا کرده بود

همیشه لباس مردم لباسهای عادی بود بی هیچ منظور و هدفی اما امسال مردم سبز به خیابان ها اومده بودند ... حتی پلاکارد ها هم تغییر کرده بود ...
نکته جالب این بود که سربازها وارتشیان وبرادران بسیجی هم امسال به جای سرکوب ونفی اسرائیل مردم خودشونو نفی و سرکوب می کردند ...

یاد شعار زمان انقلاب افتادم ... برادر ارتشی ...چرا برادر کشی ...
امروز در برنامه بی بی سی فارسی یکی از بچه های سبز یک ایمیل زده بود جالب بود اون گفته بود که
چگونه می تواند کشوری برای آزادی مردم کشور دیگری راهپیمایی کند اما توان تحمل یک راهپیمایی آزاد را در کشور خودش نداشته باشد ؟؟؟؟
پارادوکس زیبایی است ...
اما نگاه من به این جمعه ...
این جمعه مردمی که همیشه بر حسب عادت به خیابان می رفتند دیگر بر حسب عادت گام بر نمی داشتند آنها نگران بودند نه برای آزادی فلسطین برای آزادی خودشان نگران بودند

جوانها دیگر به خاطر کودکان فلسطین مشت گره نکرده بودند این بار برای کودکان ایرانو خودشان مشت گره کردند و آنرا نه بر صورت صهیونیست بلکه به صورت کودتا چیان می زدند ...
جای آنهایی که ترسیدند ... خوابیدند.... حواسشان نبود .... خیلی خالی بود
به قول یک دوست ... در بهار آزادی جای خفته ها خالی


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:54
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
اول خبرای خوب :
فرشاد عزیزی آزاد شد... البته بعد از یک هفته ....
اترک دوباره در دکه های روزنامه فروشی ....
.jpg&h=94&w=125&usg=__cN9DPg3lGWXGzgX5sBvhie8IVNI=)
و اما ... حس تازه من...
"اول خودتان را دوست بدارید سپس به دیگران بیاموزید که خود را دوست بدارند ...."
این روزها با کسی آشنا شدم که به من یاد داد که برای خودم زندگی کنم و برای دیگران زندگی باشم ...
این آشنای تازه از بچه های سبز خودمونه ...
کسیکه شاید خیلی وقت پیش باید پیداش می کردم اما بالاخره پیداش کردم ...
تو این آدم یک دریا صداقت وجود داره که خالی از موج های دروغ هم نیست
یک آسمون بخشندگی داره که خالی از ستاره های خود خواهی هم نیست
یک زمین سادگی داره که خالی از غرور سنگ فرشی هم نیست
یک صدای پرطنینی داره که خالی از خش هم نیست
یک دل ساده داره که همه توش هستند ولی خالی از پادشاه هم نیست
این آدم قصه من یک انسان خطا کاره مثل خودم
یک آدمی که مثل من راه می ره حرف می زنه .. غذا می خوره ....عاشق می شه ...رای می ده ...
این آدم آشنای منه ... آشنایی که از میون هزاران غریبه پیداش کردم
یکی که خیلی دوسش دارم ...
امیدوارو اونم این مطلبو بخونه .....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:55
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
................................
امروز از یکی از دوستان خبر دستگیری فرشاد عزیزی از بچه های سازمان را شنیدم فکر کردم قضیه زیاد جدی نباشه اما نه مثل اینکه این دوست ما زیادی معروف بوده ... که هنوز حتی نمی دونیم کجا مشغول امضا دادنه ؟؟
امیدوارم زیادی خودشو برای اونا عزیز نکنه چون امکانش هست که اونم به تمام گناهان کرده و ناکرده اش تو زندگیش اعتراف کنه ....مثل اینکه :
تو بچه گیش یک آبنبات چوبی دزدیده و با چوب اون در حوادث اخیر اتوبوس آتیش زده ...
یا در امتحانات دبیرستان برگه سوال دزدیده و با اون پلاگارد درست کرده و توی خیابونای تهران شعار می داده ...
یا در دانشگاه با شهرام جزایری یه بانک وزده با پولش خرج خرید رای برای .... کرده وال آخر...
با این حال براش آرزوی بهروزی می کنم ...
به امید بازگشت تمام آدم های معروف امروزی ...
"ما زنده به آنیم ... که آرام نگیریم ....موجیم .. که آسودگی ما ... عدم ماست..."
به نظر شما مفهوم قرار گرفتن یک بچه در کنار زندان و متصل شدن اونا با یک خط مممتد چی می تونه باشه ؟....
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:59
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
............................ ...... 
چند روزیه که این سوال تمام ذهنمو مشغول کرده که آیا دین از سیاست جداست یانه ؟
یادمه زمانی که دبیرستان بودم در کتابهای تاریخ نوشته بود که افرادی همیشه بودند که شعار جدایی دین از سیاست را مطرح می کردند اما هیچگاه مورد تائید قرار نگرفته بود ومن هم همیشه فکرمی کردم که هیچ جدایی بین این دو وجود ندارد اما الان فهمیدم که چرا تفاوت وجود دارد واین دو از هم جدا هستند مثل تمام نهاد ها و حوزه های اجتماعی اما مرتبط به هم هستند ...
قبول دارم که دین در امر حکومت و حاکمان صحبت های زیادی کرده و بسیار هم غنی است اما این قوانین می توانند به صورت قانون در قوانین اساسی پیاده شود و نیازی نیست که کسی بخواهد به خاطر اجرا کردن آن حکومت کند و خود را دارای مشروعیت مذهبی و سنتی بداند و خود را نماینده امام عصر بداند ... و بقیه را که خودتان می دانید ...
نکته دیگر که یکی از استدلال های من هم هست این است که دین و دینداری امری فردی و شخصی است نه جمعی وگروهی ...امری است که هرکس بر حسب اختیاری که دارد خود باید در مورد آن تصمیم بگیرد نه که به اجبار یک حکومت به اصطلاح اسلامی قوانین و شرایع دین را رعایت کند ... (لا اکراه فی الدین )
و در نهایت اینکه خداوند در تمام همین دین وکتاب قران می گوید شما خود باید راه خود را انتخاب کنید ...
و دائما انسان را به تفکر وتعقل وتدبر فرا می خواند و هیچگاه نمی گوید : من این را می گویم درست است و تو باید آن را قبول کنی و انجام بدهی این اجبار در هیچ حای دین ما نیست ...
و خداوند هیچگاه بندگان خود را به مانند یتیمانی نمی دید که باید راه را به انها نشان دهد و یا آنها نمی توانند درک کنند پس من برای آنها این کار را می کنم و برای آنها پدری می کنم ...
نه او تمام بندگانش را دارای شعور می دانست اما در سطح های متفاوت و براساس همین سطح هاست که از بندگانش توقع می کند و از آنها به همین مقدار می خواهد که فکر کنند و خود را هشان را انتخاب کنند چرا که آنها را مسئول زندگی فردی و اجتماعی شان می داند...
پس لزومی به کسی یا نهادی نیست که بخواه د منافع انها را به دید خود تشخیص بدهد وبعد انتخاب خود را انتخاب آنها بداند و به خیال خود مشروعیت دینی و مردمی هم داشته باشد...
ادامه دارد ....
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:51
توسط
بیرجندی
موضوع:
|
از تابستان به خصوص تابستان امسال بیش از اندازه متنفرم ...
چرا ؟
چرایش را خوب می دانم ...
به عنوان یک دانشجو برای این متنفرم که دانشگاهی که باید محفل دانشجویان باشد تبدیل به مسافر
خانه ای برای زائرین شده است و برای من دانشجو که مسئول برگزاری کارگاه نظریه ای هستم که
خودشان مجوز آنرا داده اند کلاس نداشته باشند ، ولی برای سینما درست کردن برای زائرا یک ساختمان
داشته باشند؟؟؟
و من باید کارگاه رو در فاصله ۱۰۰۰ متری یا بیشتر در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی برگزار کنم واقعا شرم آور است ...
اما دانشگاه تنها مقصر نیست شما دانشجو هم پیدا نمی کنید ... وضع مفتضحی است ...
توقع داشتن در این روزها منجر به افسردگی می شود...
اما به عنوان یک فردی که یکمی فعالیت سیاسی داشته و ادعاهایی هم دارد وضع وخیم تر هم می شود ..
نه حزبی که بتوان در اون فعالیت کرد ... نه گروهی برای بحث کردن ...
همه ی چیزی که برای من که منتقد وضع موجودم تعلق داشتن به حزب و گروهی مانده است که دوستان آنهارا شورشگر ، منافق ، طراح انقلاب مخملی می دانند و.... بماند...
اما دوستانم
آنهایی که دوستشان دارم همه خاموشند ...
همه گیج ومبهوتند ...
همه محافظه کار شده اند ...
همه دنبال سکوتند...
دوستان خوبم هیچکدام این روزها دیگر نیستنتد ...
این روزها برای من فقط خاطرات مانده است...
حتی به عنوان شهروند هم نمی توانم از تابستان لذت ببرم ، چرا که وقتی در خیابان ها قدم می زنم
انسانهایی را می بینم که طور دیگری هستند .. انسانهایی که هیچیک از دغدغه های من را ندارند ...
جوانانی را مبیبنم که هنوز در خیابان های شلوغ دنبال نیمه گمشده شان می گردند واقعا برای من این
وضع رقت بار است
شاید زیادی خودخواه شده ام ...
اما من نمی توانم این روزها جای دنجی برای صحبت کردن بادوستانم داشته باشم اصلا نمی توانم آنها را ببینم ...
نمی توانم روزنامه مورد علاقه ام را بخوانم (اترک) نمی توانم به حزب مورد علاقه ام بروم ( مشارکت ، اعتماد ملی ، سازمان مجاهدین ) نمی توانم راحت در خیابان های شهرم راه بروم
و خیلی از نتوانستن های دیگر ...
پایان؛
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:16
توسط
بیرجندی
موضوع:
|